تماس با ما : 09394046915    -    02144454671    

گروه نرم افزاری نیک سافت : خدمات برنامه نویسی ، طراحی و پشتیبانی نرم افزار های تحت وب و چند رسانه ای و موبایل

سال هاست مایکروسافت تلاش دارد به کاربران بقبولاند که کشیدن یک قلم پلاستیکی نوک تیز بر روی نمایشگر شیشه ای تبلت، کاری منطقی بوده و همچنین بهتر از استفاده از نوک انگشتان برای تایپ کردن است.

به گزارش فاین آی تی به نقل ازمجله آی تی؛ شاید این شرکت در تلاش های گذشته اش چندان موفق نبوده اما به تازگی تکنولوژی های بالای به کار رفته در استایلوس سرفس پرو ۳، این تصور را به وجود آورده اند که استایلوس در نهایت می تواند جایگزینی برای قلم باشد.

آقای Panos Panay، مدیر بخش توسعه ی سخت افزاری سرفس، مسئولیت توسعه ی این محصول را بر عهده دارد و اخیرا با Wall Street Journal در این خصوص مصاحبه ای به انجام رسانده است. وی که در این مصاحبه از کلمه ی «استایلوس» استفاده نمی کند، همراه با تیم خود تلاش دارند تا در آینده، تجربه ی کاربری نمایشگر سرفس را هر چه بیشتر به کاغذ شبیه سازند و از سوی دیگر، به قلم های هوشمندشان نیز کاربردی «بیک» مانند دهد. در ادامه از شما دعوت می کنیم تا مصاحبه ی آقای Panay با وال استریت ژورنال را مطالعه کنید.

آیا کاربران واقعا از استایلوسی که همراه با سرفس پرو ۳ عرضه می شود، استفاده می کنند؟

ما آن را استایلوس صدا نمی زنیم، بلکه بسیار ساده از لفظ «قلم» استفاده می کنیم. ما نمی خواهیم کاربران از این قلم برای کلیک کردن بر روی نمایشگر استفاده کنند، بلکه می توانند به سادگی افکار قلبی و ذهنی خود را به گجتشان اضافه نمایند؛ این همان کاریست که یک استایلوس از انجامش عاجز است.

متوجه شدیم. آیا کاربران از این «قلم» استفاده می کنند؟

به تازگی دریافته ایم که کاربرد قلم سرفس به شدت در میان کاربران افزایش یافته است، بخصوص پس از ادغام و یکپارچه سازی هایی که با OneNote انجام گرفته است. پس از عرضه ی نهایی ویندوز ۱۰ نیز،‌ شاهد یکپارچگی های بسیار بیشتری در استفاده از این قلم خواهید بود.

در مجموع سه دسته از افراد از این قلم استفاده می نمایند. دسته اول هنرمندان و افراد خلاق هستند که می توان از میانشان به انیمیشن سازان یا طراحان اشاره داشت. دسته ی دوم افرادی هستند که از قلم برای به ثبت رساندن نوت های سریع استفاده می کنند. دسته ی سوم کاربرانی هستند که می خواهند با این قلم نوت های طولانی تری بردارند و معمولا در کلاس های درسی از آنها استفاده می کنند.

آیا تایپ کردن بهتر نیست؟ چرا مایکروسافت پس از تلاش ها و شکست های بسیار، باز هم میخواهد «قلم» را زنده نگه دارد؟

زیرا این موضوع برای مردم مهم است. بله، ما در کیبوردها هم سرمایه گذاری می کنیم همچنین در فناوری Touch و دستور های صوتی. اما تلاش دوبرابری را صرف آوردن جوهر به زندگی دیجیتالی مردم می نماییم. این موضوع باعث می شود که کاربران با شیوه های طبیعی تر دست به خلاقیت بزنند. به زودی شاهد خواهید بود که افراد بسیار بیشتری قلم های ما را در دست خواهند گرفت.

زمانی که قلم شما را در دست می گیریم و بر روی سرفس شروع به نوشتن می کنیم، همچنان حس کشیده شدن این قلم پلاستیکی بر روی شیشه وجود دارد. آیا این احساس در نهایت از بین خواهد رفت؟

ما ۱۰۰ درصد تلاش خود را خواهیم کرد تا این حس را در آینده از بین ببریم و مشغول توسعه ی تکنولوژی های بسیار زیادی هستیم که قطعا در آزمایشگاه های ما باقی نخواند ماند و به زودی به دست کاربران می رسند؛ همین موضوع است که به آینده ی این قلم انقدر امیدوارمان کرده است. کامل کردن این محصول اندکی زمان خواهد برد اما از موفقیتش اطمینان داریم.

آیا این محصول انقدر عالی خواهد بود که کاغذ و قلم واقعی را کنار بگذاریم؟

سوال اصلی اینجاست که آیا طبیعت یک گجت دیجیتال، ایجاد کننده ی این مشکل بوده یا تکنولوژی است که آنقدرها پیشرفت نکرده؟ از اینجا به بعد است که تجربه ی طبیعی نوشتار با سرفس گم می شود. کار من نیز است که موانع تکنولوژیک را از میان راه بردارم.

بزرگ ترین موانع چه هستند؟

وقتی شما بر روی کاغذ می نویسید، می دانید این کاغذ کجاست،‌ هر زمان بخواهید به سراغش می روید مگر اینکه با انتخاب خود آن را بیرون انداخته باشید؛ در مجموع تجربه ی راحتی از نوشتن در کاغذ دارید. به زودی تحولی عظیم در قلم های دیجیتالی ما خواهید دید و این محصولات به شکل بی نظیری هم با سرویس هایی نظیر OneNote کار خواهند کرد.

در این میان ارتقای سخت افزاری نیز بسیار مهم است و برای مثال شاهد بودن یک تاخیر بسیار کوچک در نوشتن،‌ به هیچ عنوان حس جالبی به کاربر انتقال نمی دهد.

مساله ی دیگر اینجاست که شما دقیقا آن بازخورد فیزیکی که در نوشتن با مداد یا خودکار بر روی یک کاغذ دارید را به دست نخواهید آورد. حس لمس کردن و اصطکاک بر روی نمایشگر را نمی توان نادیده گرفت.

نظر شما در خصوص شایعه ی کار کردن اپل بر روی یک استایلوس چیست؟ گویا این کمپانی هم احساس می کند کار کردن بر روی یک قلم دیجیتالی ایده ی بدی نیست؛ چگونه با آنها رقابت خواهید کرد؟

به نظر من که هیجان انگیز است. همین که مردم و کمپانی ها به سوی ارتقای تکنولوژی های اینچنینی حرکت می کنند، عالیست. از سوی دیگر من فکر می کنم فناوری های آینده ما بازخورد بسیار مثبتی خواهند داشت و از یک سو کاربران را به قلم دیجیتالی علاقه مند تر و از سوی دیگر به سایر کمپانی ها ایده های جالبی می دهند.

منبع:فاین ای تی

منتشرشده در مصاحبه
یکشنبه, 14 تیر 1394 14:02

مصاحبه با بیل گیتس

کارولین گراهام -خبرنگار دیلی میل- به تازگی مصاحبه بسیار جالبی با بیل گیتس در سیاتل انجام داده است، مصاحبه‌‌ای که بازتاب زیادی در فضای اینترنت پیدا کرده است.

ترجمه خلاصه‌شده‌ و آزادی از این مقاله را برایتان می‌نویسم:

دسترسی و قرار مصاحبه با بیل گیتس برای مصاحبه چندان ساده نبود و درست به دشواری ملاقات کردن فرماندار یک ایالت می‌مانست. مصاحبه در اتاق کنفرانس عمارت جدید بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس انجام شد، یک ساختمان ۵۰۰ میلیون دلاری با دیوارهای شیشه‌ای که طوری ساخته شده است که کمترین میزان آسیب را به محیط زیست برساند.

مصاحبه‌گر، در جریان این مصاحبه گیتس را از نظر مهارت‌های اجتماعی، در سطح پایین ارزیابی می‌کند. گیتس با وجود اینکه یک شرکت بزرگ چندمیلیارد دلاری را تأسیس کرده است، اما در هنگام مصاحبه، صدایش بیش از حد بلند بود و در حین صحبت کردن مدام روی صندلی می‌جنبید، دستانش را با گارد دفاعی در جلویش قرار داده بود، انگشتان پایش را تکان می‌داد و قلمش را در دستش می‌چرخاند. او از نگاه چشم در چشم عاجز بود و نمی‌توانست با ریزمکالمه یک ارتباط کلامی را آغاز کند و پی بگیرد.

سال‌های زیادی از زمانی که او با همکاری پل الن در سال ۱۹۷۵، شرکت مایکروسافت را تأسیس کرد، گذشته است و حالا بیل گیتس ۵۵ سال دارد، تصویر او بارها روی جلد نشریه اقتصادی فوربس کار شده است. او در این فاصله لقب شوالیه را در سال ۲۰۰۵ را از ملکه انگلیس دریافت کرده است و در همین سال از سوی نشریه تایم به همراه همسرش -ملیندا- و بونو -خواننده گروه U2- به عنوان شخصیت برتر سال انتخاب شد.

گیتس به دوستی با اشخاص مشهوری مثل اپرا وینفری و بونو افتخار می‌کند. البته او به واسطه بچه‌هایش با بعضی از مشاهیر این روزهای دنیا مثل لیدی گاگا هم آشناست، خواننده‌ای که البته با احتیاط به ترانه‌هایش در خانه بیل گیتس گوش داده می‌شود و فرزند ۱۲ سال گیتس مواظب است که کوچک‌ترین فرزند، که نه سال بیشتر ندارد، بعضی از ترانه‌ها را که حاوی کلمات ناپسند هستند، نشنود!

 

سه فرزند بیل گیتس وقتی می‌خواهند با پدرشان شوخی کنند، ترانه‌ای از «تراوی مک‌کوی» و «برونو مارس» به ناممیلیاردر را برایش می‌خوانند، ترانه‌ای که زمانی هم در آمریکا و هم در اروپا، در جدول ترانه‌های پرفروش، شماره سه بود.

بیل گیتس برای دو دهه لقب ثروتمندترین انسان روی زمین را یدک می‌کشید ولی مدتی است که کارلوس اسلیم -تاجر مکزیکی- از او پیشی گرفته است. گیتس حالا ۵۶ میلیارد دلار ثروت دارد و البته ۲۸ میلیارد دلاری که او صرف کارهای بشردوستانه کرده است، در این کاهش رتبه مؤثر بوده است.

گیتس سه فرزند دارد: جنیفر ۱۵ ساله، روری ۱۲ ساله و فیبی Phoebe نه ساله. چیزی که برای گیتس مهم است آموزش خوب و سلامت آنهاست و جالب است که گیتس و همسرش تصمیم گرفته‌اند که برای هر یک از آنها تنها ۱۰ میلیون دلار ارث باقی بگذارند. گیتس دوست دارد که آنها راه خودشان را بروند و حرفه خودشان را پیدا کنند و دنبال کنند. گیتس آنها را مثل بچه‌های عادی بار آورده، بچه‌هایی که هر روز پول توجیبی می‌گیرند.

گیتس خودش برخلاف خیلی از مشاهیر و میلیاردرها زندگی عادی و متناسبی را دنبال می‌کند، او مرد خانواده است و وقت برای خانواده می‌گذارد و البته زمانی را هم صرف بازی تنیس و بریج می‌کند. او گرچه خودروی لکسوس و پورشه دارد، اما دوست دارد با مرسدس معمولی‌اش بیرون برود، البته آنها وقتی به صورت جمعی بیرون می‌روند، سوار یک خودروی مینی‌ون می‌شوند.

وقتی خبرنگار دیلی‌میل از گیتس پرسید که آیا بچه‌هایش آی‌پد، آی‌فون یا آی‌پاد دارند، صورت گیتس در هم رفت و گفت که انها معادل‌های ویندوزی آنها را دارند مثل یک پخش‌کننده موسیقی زون!

گیتس از سال ۲۰۰۸ از کار روزانه در مایکروسافت دست کشید و به صورت تمام وقت در بنیاد خیریه‌اش مشغول شد، او هیچ علاقه‌ای به بازگشت به وضعیت قبلی در مایکروسافت ندارد. دارایی بنیاد خیریه او ۳۷٫۱ میلیارد دلار است. البته قسمتی از این دارایی را «ورن بافت» اهدا کرده است.

گیتس در سال ۲۰۰۰، اتحادیه جهانی واکسن وایمن‌سازی را برپا کرد که آخرین اجلاسش به تازگی در لندن برگزار شد و در طی آن ۳٫۷ میلیارد دلار برای واکسن ۲۴۳ میلیون کودک در کشورهای فقیر در برابر پنومونی و سرخک جمع‌آوری شد. برآوردها نشان می‌دهد که این کار جان چهار میلیون کودک را درعرض چهار سال‌ آینده نجات می‌دهد.

فعالیت‌های بشردوستانه و خیرخواهانه گیتس از سال ۹۴ شروع شد، همان سالی که گیتس با همسرش ازدواج کرد. در همان سال مادر گیتس -مری- به خاطر سرطان پصتان درگذشت. مادر گیتس، شش ماه قبل از مرگش در نامه‌ای به عروس‌اش نوشته بود که از کسانی که صاحب دارایی بیشتری می‌شوند، انتظارات بیشتر هم باید توقع داشت.

گیتس این نامه را هنوز هم حفظ کرده است. به دنبال مرگ مادر، پدر گیتس در نامه‌هایی از او خواست که عملا کارهایی در زمینه فعالیت‌های بشردوستانه بردارد و سرانجام گیتس قانع شد که در این راه سرمایه‌گذاری کند. پدر گیتس هم در بنیاد خیریه، فعالیت دارد و هنوز هم با وجود کهولت سن و گذر از ۸۵ سالگی در این بنیاد فعال است. گیتس با فروتنی می‌گوید که این بنیاد را همسرش سر و سامان داده و او فقط چک‌ها را امضا کرده است.

گیتس علاقه زیادی به سرمایه‌گذاری در زمینه واکسیناسیون دارد. وقتی از او سؤال شد که چرا در مورد سرطان، فعالیت‌های مشابهی نمی‌کند، او گفت که از دید او همه حیات‌ها، ارزش یکسانی دارند ولی وقتی آدم فکر می‌کند که می‌شود خیلی ساده جلوی مرگ یک کودک سه ساله مبتلا به مالاریا را گرفت و سال‌ها زندگی بانشاط در اختیارش قرار داد، آدم قانع می‌شود که به جای تمرکز سرمایه‌گذاری برای نجات جان آدم‌های هفتاد ساله از حمله قلبی و سرطان، در وهله اول بر واکسیناسیون تمرکز کند.

گیتس نسبت به هزینه شدن درست کمک‌های بشردوستانه خوشبین است. وقتی خبرنگار به او گفت کمک‌های بشردوستانه‌ای که باید صرف مردم زیمباوه می‌شد، به یاران رابرت موگابه رسید، او اطمینان داد که نظارت درستی بر هزینه شدن کمک‌هایش می‌کند.

در سؤال بعدی نظر گیتس در مورد کشورهایی مثل هند خواسته شد، کشوری که علیرغم داشتن میلیون‌ها آدم نیازمند، برنامه فضایی خودشان را دنبال می‌کنند و ۷۰ میلیاردر دارد. از گیتس پرسیده شد که آیا درست است به چنین کشورهایی کمک شود؟

گیتس ابراز عقیده کرد که چنین کشورهایی به تدریج از قالب کشورهای دریافت‌کننده کمک درمی‌آیند، او کره را مثال زد که در طی یک نسل از کشوری که محتاج دریافت کمک‌های بشردوستانه بود، به کشور ثروتمندی مبدل شده که خود، اهداکننده کمک است. چین هم از شرایط مشابه به در آمده ودر حال حاضر به کمکی نیاز ندارد، اما مردم شمال هند هنوز محتاج کمک‌های بشردوستانه هستند.

گیتس گفت که چند وقت پیش به اوتار پرادش در شمال هند رفته بود، سفری که بسیار برایش تأثیرگذار بود، او در این سفر در یکی از بیمارستان‌های کودکی را دید که مبتلا به وبا بود و در حالی که به شدت مایع از دست می‌داد و رو به مرگ بود، پدرش به عنوان یک انسان نمی توانست کاری برایش بکند. او کودک سه‌ ساله‌ای را به یاد آورد که مبتلا به فلج اطفال شده بود و دیگر هرگز نمی‌‌توانست راه برود.

او اشاره کرد که در اوتار پرداش کسی او را نمی‌شناخت، وقتی یکی از مقامات او را همراهی می‌کرد و از او سؤال شد شخص همراه او کیست، او به شوخی گفت فقط یک مرد سفیدپوست! در مملکتی که دغدغه اصلی تهیه غذای بخور و نمیر است، شاید مایکل جوردن یا محمد علی کلی را بشناسند، اما گیتس را هرگز!

خانه مجلل صد میلیون دلاری گیتس در نزدیکی دریاچه واشنگتن قرار دارد و بیشتر از شش هزار متر مربع مساحت دارد. این خانه مجهز به آخرین فناوری‌هاست.

گیتس یک خواننده حریص و مشتاق کتاب است، گویا او به کتاب‌های کاغذی بیش از انواع الکترونیک علاقه دارد، با این همه دوست‌دار کتاب‌های الکترونیک هم است و عقیده دارد آنها با گذشت زمان از انواع کاغذی، پیشی می‌گیرند.

اما چیزی که در کتابخانه گیتس، مایه افتخارش است، یکی از دفترچه‌های یادداشت لئوناردو داوینچی است که او با مبلغ ۳۰٫۸ میلیون دلار در سال ۹۴ خریده است. البته گیتس اسناد و دست‌خط‌هایی از آیزاک نیوتون و آبراهام لینکلن هم در اختیار دارد.

گیتس اکانت توییتر و فیس‌بوک خودش را دارد. البته او از درخواست دوستی‌های بی‌شمار به ستوه آمده است. گیتس با مارک زاکربرگ ۲۷ ساله -مؤسس فیس‌بوک- دوست است.

به عقیده گیتس گذاشتن ارث و میراث چیز احمقانه‌ای است، چیز مهم به نظر او کاهش مرگ و میر اطفال از نه میلیون در سال به چهار میلیون است. گیتس که به پیدا کردن واکسن مالاریا امید دارد، آنقدر دلبسته فعالیت‌های خیرخواهانه شده است که همه کارهایی را که در نیمه اول عمر در مایکروسافت کرده است، مقدمه‌ای برای آماده‌سازی برای انجام اموارت مهم در نیمه دوم عمرش می‌داند. او حتی گیک بودن را تنها در ارتباط با انسانیت و کمک به همنوع مهم می‌داند، به عقیده او گیک کسی است که که یک کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای را در مورد واکسن بخواند تا بفهمد که این واکسن کجاها کار می‌کند و کجاها، نه. گیگ کسی است که بتواند از اطلاعاتش برای افزایش اطلاعات مردم استفاده کند. در این صورت است که گیتس خودش را گیک می‌داند.

منبع:یک پزشک

منتشرشده در مصاحبه

مصاحبه لی مارشال با امبرتو اکو، رمان نویس و نشانه شناس، درباره اینترنت که به همت عاطفه اولیایی به فارسی ترجمه شده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، مصاحبه لی مارشال با امبرتو اکو رمان نویس و نشانه شناس درباره اینترنت و ... که به همت عاطفه اولیایی به فارسی ترجمه شده است در سایت انسان شناسی و فرهنگ منتشر شده است. شما را به مطالعه این مصاحبه دعوت می کنیم.

خبر ندارید که نگارش «نام گل سرخ» چه شاهکاری بود! داستان این رمان پسامدرن که تا به حال در ۱۷ میلیون نسخه به فروش رفته است ‌(‌وفروشش  هنوز هم ادامه دارد) در صومعه ای در قرن دوازدهم می گذرد. حتماً نمی دانستید که اکو در حالی که در دانشگاه درس می داد، متون آکادمیک می نوشت، در کنفرانس های بین المللی شرکت می کرد و ستونی برای مجله خبری اسپرسو داشت، این رمان را نوشت؛ یا این که این نشانه شناس ۶۵ ساله موقر، منتقد ادبی، طنز نویس و کارشناس سیاسی نیز هست؛ و نیز خبر نداشتید که اکو سکه استعاره فراموش نشدنی مک ـ داس را ضرب زده بود.

در دهه ۶۰  اکو برای  اولین بار به عنوان نقیضه نویس مشهور شد. اکو نیز مانند همه طنز نویسان بین رنج از عمق حماقت انسان و  عفو پر مهر پدربزرگانه در نوسان است. ولی مواظب آن ظاهر پدر بزرگسالانه باشید. در دهه ۵۰، سال ها قبل از آن که حتی اسمی از رولان بارت باشد، اکو به نقد برهنه نمایی و گوینده های تلویزیون پرداخته بود و این بسیار پیش تر از آن بود که فرهنگ مدرن جدی گرفته شود‌ (‌ساختار شکنی سیمپسون ها، روانکاوی تن تن) و تبدیل به ورزش پسامدرنانه محبوب هر کسی گردد. نیز نظریه در باره متن که: خواننده نیز به اندازه نویسنده در خلق هر متنی دست دارد.

این نظریه در دهه ۷۰  رشته نقد ادبی را در دانشگاه های آمریکا به اشغال خود در آورد و شالوده تفکر در باره متن سایبری را نهاد. در سال ۱۹۶۲ اکو با نشر بیانیه «کار باز»  پیشتاز نقد ادبی شد. وی به مطالعه انقلاب اطلاعاتی پرداخت ولی این بار به جای توجه به نرم افزار به نتایج سیاسی فن آوری پرداخت و بخصوص به فکر تأسیس بازارچه ای چند رسانه ای بود. این برنامه ممکن است در ظاهر همانند نشر یک بازی رایانه ای مبرا از خلاقیت باشد ولی اکو در نظر داشت با پیاده کردن این طرح، جامعه را چنان که می شناسیم برهم چیند. این مرکز (بازارچه) دارای یک کتابخانه چند رسانه ای، مرکز آموزش کامپیوتر و دستیابی به اینترنت و تحت پوشش شورای شهر بولونیا می بود. جایی که کاربران می توانستند برای وبگردی، فرستادن ایمیل، یادگیری برنامه های جدید، پژوهش به روی نت یا فقط برای دیدار دوستان در کافه ـ اینترنت ها دور هم جمع شوند. این مجموعه که قرار است در اواخر ۱۹۹۷ باز شود، حدود ۵۰  ترمینال دارد که با سرعت بالای اینترنتی به هم پیوسته اند. این مجموعه بزرگ چند رسانه ای مجهز به نرم افزار های مختلف، ماشین چاپ، آموزگاران کامپیوتر، تکنیسین ها و کتابداران خواهد بود.

بسیار روشن است. اگر دانستن چگونگی استفاده ار اینترنت از حقوق اولیه باشد، دولت باید آن را به همه شهروندان ارائه کند. اما سؤال آن است که در حالی که  سواد آموزی به کودکانمان توسط بازار آزاد اداره نمی شود، چرا باید یادگیری استفاده از نت را به بازار آزاد واگذار کنیم؟‌ به نظر اکو، این طرح آزمایشی برای تمام ایتالیا باید در بولونیا پیاده شود. چرا که نه؟ حتی باید در شبکه بین المللی کتابخانه های عمومی مجهز به فناوری پیشرفته قرار گیرد. به یاد بیاورید که این همان  اومانیست اروپایی است که فکر می کند کتابخانه  الگوی جامعه ای خوب و تجدید قوای روحی است. مردی که یک بار تا جایی پیش رفت که اعلام نمود: «کتابخانه می تواند جای خدا را بگیرد.»

* می گویید که هدف  طرح  جدید بازارچه  چند رسانه ای حصول اطمینان از دمکراتیک بودن جامعه ی سایبری است.

خطر وضعیتی مانند رمان ۱۹۸۴ در فضای سایبری وجود دارد. معادل «زحمتکشان» رمان اورول همان تماشاگران منفعل و توده های مسحور تلویزیون اند که دسترسی به  این ابزار جدید را ندارند و اگر داشته باشند نمی دانند چگونه از آن استفاده کنند. بالای سر آن ها البته کاربران خرده بورژوای منفعل، شامل منشی های خطوط هوایی و کارمندان دفتری است و بالاخره اساتید بازی، یا به معنای روسی آن، بوروکرات های حزبی. این هیچ ربطی با معنای سنتی طبقه به مفهموم مارکسیستی آن ندارد و منظور از این بوروکرات های حزبی، همان اندازه مدیران ثروتمند است که دزدان کامپیوتری شهری. لهذا در یک موضوع اشتراک دارند؛ دانشی که مولد قدرت است. باید برای توده ها سیستم نومنکلاتور بیافرینیم. به روشنی اغلب کاربران توانایی خرید مودم های پیشرفته، ارتباط از طریق شبکه دیجیتالی خدمات پیشرفته (ISDN) و سخت افزارهای به روز شده را ندارند، بخصوص زمانی که  هر شش ماه یک بار باید سخت افزار ها را به روز کرد. در چنین شرایطی مردم باید بتوانند به طور مجانی یا با هزینه ای بسیار کم از این امکانات برخوردار شوند.

*اگر دمکراتیزه کردن اینترنت را به بازار آزاد واگذاریم چه؟ منظورم حصول کاهش قیمت ها از پی رقابتی جدی است.

این طور به مسأله بنگریم: وقتی بنز و سایرین ماشین را اختراع کردند، حتی تصور این که فقط ۴۰ سال بعد، بازار توسط مدل (ت) هنری فورد باز شود را هم نمی کردند. در چنین شرایطی چطور می توانستید مردم را قانع به استفاده از وسایل نقلیه ای که فقط در استطاعت ثروتمندان بود کنید؟ بسیار آسان! آن ها را با راننده، دقیقه ای اجاره دهید و اسمش را بگذارید تاکسی. این بود که فن آوری را در دسترس مردم قرار داد؛ اما نیز همین امر به فورد چنان اجازه گسترش داد تا جایی که مدل (ت) را عرضه کند. بازار اینترنت در ایتالیا هنوز کوچک است و فقط ۳۰۰۰۰۰ کاربر دائم دارد که در این بازی چیزی به حساب نمی آید اما با شبکه ای شامل شهرداری ها که متعهد به تأمین اینترنتی بسیار سریع برای کاربران باشند، اوضاع بسیار متفاوت خواهد بود و شاهد مدل (ت) سخت افزار ها، ارتباطات و باند پهن خواهیم بود.

*آیا واقعاً فکر می کنید که مکانیک ها و زنان خانه دار از بازارچه چند رسانه ای استفاده خواهند کرد؟

نه، طول خواهد کشید. وقتی گوتنبرگ چاپ را اختراع کرد، طبقه کارگران برای ابتیای انجیل ۴۲ خطی صف نکشیدند؛ ولی پس از یک قرن به خواندنش پرداختند و لوتر را هم فراموش نکنید. علیرغم نرخ بالای بی سوادی، ترجمه آلمانی انجیل عهد جدید در قشر های مختلف جامعه قرن شانزدهمی دست به دست می چرخید. آنچه ما نیاز داریم یک لوتر اینترنت است.

*ولی این بازارچه چند رسانه ای چه اهمیتی دارد؟ مگر به جز یک قهوه خانه اینترنتی تحت مدیریت دولت  نیست؟

مطمئناً منظور، سپردنش به دست دولت ایتالیا نیست؛ ولی ما از امتیاز فرهنگ مدیترانه ای برخورداریم. قهوه خانه های اینترنتی انگلوساکسن ها محل لذت جویی است زیرا که بارهای آنگلوساکسون جایی برای تیمار تنهایی در کنار دیگران است. در نیویورک ممکن است با شخصی ناشناس در بار سلام و علیک کنید ولی کماکان به فکر زنی که رهایتان کرده غصه می خورید؛ اما مدل بازارچه چند رسانه ای از جو مدیترانه ای تغذیه می کند. ساخت این بازارچه باید انعکاس چنین جوی باشد. مثلاً کاربران بتوانند سایت های جالبی را که یافته اند روی یک پرده بسیار بزرگ عمومی ثبت کنند. به نظرم  مسخره می آید که ۸۰ میلیون نفر روی اینترنت  با اشباحی دور به مکاتبه بنشینند. یکی از عملکردهای این بازارچه آن است که مردم را از خانه هایشان بیرون و حتی به آغوش یکدیگربکشاند. چرا که نه؟ شاید اصلاً به جای بازارچه چند رسانه ای، اسمش را بگذاریم «دوشاخه را بزن و مشغول شو».

*آیا این بر خلاف ‌آرمان برای «هر نفر یک کامپیوتر» نیست؟

من یک کاربرم و هشت کامپیوتر دارم، بنابراین می بینید که استثنا وجود دارد. به یاد بیاورید که در دوران لئوناردو شعار روز «به هر نفر یک نقاشی» بود. بعد از ابداع گرامافون هم قانون چنین بود. آیا  فکر می کنید امروزه برای دیدن نقاشی و یا گوش دادن به موسیقی مکان عمومی کم داریم؟ زمان لازم است.

*اغلب آمریکایی ها، بدون توجه به نظرشان درمباحثات فرهنگ کامپیوتری، معتقدند که مودم ورود به  مرحله جدیدی از تمدن را رقم زد. اما  برای اروپاییان داشتن مودم مانند برخورداری از ماشین ظرفشویی و یا ریش تراش برقی است. به نظر می رسد گسلی هیجانی بین دو قاره وجود دارد. حق با کدام است؟ آیا آمریکاییان طبق معمول فکر می کنند همه بیسبال بازی می کنند و یا اروپاییان  با طنز و آسودگی خیال از کنار پدیده اینترنت بدون توجه لازم می گذرند؟

در مورد تلویزیون هم همین امر رخ داد و چند سال قبل از آن که این جا مورد توجه قرار گیرد، در آمریکا بسیار مورد استفاده بود. جالب تر آن که پیروزی فرهنگ و شیوه های تولید فیلم و برنامه های تلویزیونی آمریکا (مثل دیسنی که این همه فرانسوی ها را ناراحت می کند)، در مورد اینترنت رخ نخواهد داد. 

تا پارسال سایت های غیر انگلیسی بسیار کم بودند. حالا هر وقت شروع به تحقیق می کنم، آلتا ویستابا سایت هایی نروژی، لهستانی و حتی لیتوانیایی پیشنهاد می کند. تأثیر این امر عجیب خواهد بود.  آمریکایی ها، اطلاعات مورد احتیاجشان را در دسترس دارند و روشن است که نروژی ها تا از این سایت ها استفاده نکنند، نمی آموزند؛ ولی این باعث می شود به فکر بیافتند. آن ها را در مقابل دیگر فرهنگ ها و دیدگاه ها حساس می کند. این خود یکی از نتایج طبیعت ضد انحصاری اینترنت است؛ کنترل فن آوری به معنای کنترل جریان اطلاعات نیست.

و اما در مورد «گسل شوق»،‌مطمئن نیستم وجود داشته باشد. اما در آمریکا به میزان زیادی انتقاد، طنز طعنه آمیز و توهم زدایی وجود دارد که در رسانه ها منعکس نمی شوند. مسأله آن است که ما فقط  اخبار نگروپونته و سایر قدر قدرت های اینترنتی را می شنویم.

*شما علناً از حکومت چپ سنتریست ایتالیا در مبارزات انتخاباتی آوریل ۱۹۹۶ حمایت کردید و بعد از انتخابات شایع شد که در عوض شما را به شغل تازه وزارت فرهنگ  برگزیدند ولی حتی قبل از آن که به شما پیشنهاد شود، آن را رد کردید. چرا؟

به این دلیل که قبل از آن که از وزارت فرهنگ صحبت کنید باید درکتان را از«فرهنگ» روشن کنید. اگر منظورتان تولید تاریخی درحوزه زیبا شناحتی است؛ مانند نقاشی های زیبا، ساختمان های قدیمی و دستنوشته های قرون وسطی، من صد در صد موافق حمایت دولت از آن ها هستم؛ اما در حال حاضر وزارت میراث به این کار مشغول است. بنا بر این آن چه از فرهنگ می ماند، خلق مداوم  آثار هنری است و من نمی توانم از نهادی که هدفش تشویق و حمایت مالی آن است، حمایت کنم. خلاقیت فقط می تواند به شیوه آنارشیستی، سرمایه دارانه و داروینی باشد.

*در ۱۹۶۷ مقاله ای بسیار تأثیر گذار نوشتید به نام «به سوی جنگ چریکی نشانه شناسانه». ابراز کرده بودید که هدف مهم هر جنگ فرهنگی متعهد، نه ایستگاه تلویزیون بلکه بینندگان است. به بیان دیگر اگر بینندگان را مسلح به ابزار نقد کنید، پیام ها توانایی القای سیاست فشار را از دست می دهند. به چه نوع ابزار انتقادی فکر می کردید؟  همان هایی که در خواندن صفحه ای از فلوبر به کارمان می آیند؟

منظور برخی توانایی های ساده است. بعد از سال ها تمرین حالا دیگر به محض ورود به یک کتابفروشی می توانم راهرو ها و چیدمان کتاب ها را به درستی حدس بزنم. از شیرازه یک کتاب و برخی نشانه ها می توانم محتوای آن را حدس بزنم. اگر چاپ دانشگاه هارواد باشد، می دانم که رمان عشقی بی ارزشی نمی تواند باشد. اما روی وب، چنین مهارتی ندارم.

*به علاوه این که در کتابفروشی ها، توده کتاب ها را روی زمین رها می کنند.

دقیقاً! چگونه با این آشفتگی می توان کنار آمد؟ سعی می کنم برچسب هایی ساده درست کنم، اما آن هم بی مشکل نیست. مثلاً با کلیک به روی لینکی که به indian.edu ختم می شود، معلوم نیست به دانشگاه ایندیانا برسم زیرا که این علامت فریب دهنده است و کسانی با استفاده از آن دامنه چیزهایی بدون کوچکترین ربط به آموزش روی آن تارنما  می گذارند. مجبورید کورمال کورمال راهتان را بین این نشانه ها بیابید. مجبورید با تکیه به همان دانش نشانه شناسی که می توانید شعری از ادبیات شبانی را از قطعه طنزی تشخیص بدهید،‌ متون فلسفی را از چرندیات تمیز دهید.

*چند روز پیش به سایت های نئو نازی نگاه می کردم. اگر منطق موتورهای جستجو را قبول کنید، به این نتیجه می رسید که فاشیست ترین سایت ها آن است که واژه  نازی را بیشتراستفاده کرده است در حالیکه بعد معلوم می شود سایت متعلق به کنشگران ضد فاشیست است.

این مهارت ها را با آزمون و خطا می آموزید و یا می توان از سایر کاربران اینترنت کمک بگیرید. اما سریع ترین و مؤثرترین روش، با کاربران مرتبط بودن است؛ کسانی که هر کدام دارای مهارتی دیگر و در سطحی دیگر است با تجربیات اینترنتی متفاوت. درست مثل دانشجوی سال اولی  که به او نگفته باشند «با فلان استاد درس نگیر چون پیر  و خسته کننده است» اما در جریان می نوشی با دانشجوی سال دومی ها هوای کار دستش می آید. 

*به نظر می آید نوگرایی لااقل در رمان نویسی به ایستایی رسیده. آیا حالا سرچشمه تجربیات برانگیزنده، اینترنت شده است؟ شاید اگر جویس وبگردی می کرد به جای  شب زنده داری فینگن ها، برباد رفته را می نوشت؟

نه، به نظر من برعکس است. اگر مارگارت میچل وبگردی می کرد، شاید او شب زنده داری فینگن ها را می نوشت و به علاوه جویس هیچ گاه از خط خارج نشد.

* آیا تجربه نگارش در عصر ابر متن تغییر نکرده است؟  آیا با مایکل جیمس که می گوید نویسندگی تبدیل «به نوعی داستان پایان ناپذیرجاز مانند» شده است موافقید؟

نه چندان. فراموش کرده اید که برای نویسندگان حرفه ای،‌ قبلاً یک دگرگونی فناورانه بزرگی در ارتباط با نگاشتن افکار بر کاغذ رخ داده است. آیا فقط با تحلیل سبک نویسندگان بزرگ  نوگرا می توانید حدس بزنید کدام از ماشین تایپ استفاده کرده است و کدامیک با دست می نوشته است؟

*درست، ولی اگر وسیله بیان نویسنده هیچ گونه تأثیری برمتن وی ندارد، نظر مایکل هیم را در باره تأثیر نرم افزار نگارش بر برخوردمان با واژه، نگرانی مان راجع به کار پایانی و اینکه تنظیم تفکر نه در مغز بلکه روی صفحه ی کامپیوتر رخ می دهد را چگونه در می یابید؟ 

در این باره بسیار نوشته ام: درباره تأثیر برش و چسباندن بر نحو زبان های لاتینی، بر روابط و تأثیر روانی قلم و کامپوتر به عنوان ابزار نگارش و بر تأثیر کامپیوتر بر متن شناسی  مقایسه ای.

*برای رمان بعدی تان از کامپیوتر چگونه استفاده خواهید کرد؟

بهترین پاسخ را از مقاله اخیرم که توسط نومپیانی در مجموعه «چگونه رمان بنویسیم» به چاپ رسیده است می دهم:

«ابتدا حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ هزار صفحه متن از حدود ۱۰۰ رمان، متون علمی، انجیل، قرآن، راهنمای تلفن ‌(که منبع بسیار خوبی برای اسم است) را اسکن می کنم. بعد با یک برنامه ساده آن ها را در هم می آمیزم، تغییراتی چند می دهم مثلاً تمام حروف الف را حذف می کنم. به این ترتیب یک رمان ستردگی (حذفی) دارم. قدم بعدی چاپ این متون و چند بار خواندن دقیق آن ها و خط کشیدن زیربخش های مهم خواهد بود. بعد آن ها را به نزدیک ترین کوره می برم. در حالی که می سوزند می نشینم زیر درخت و افکارم را با قلم به روی کاغذ می آورم. مثلاً «ماه در آسمان بالا است ـ  خش خش ملایم جنگل.» در ابتدا البته نه یک رمان بلکه هایکو خواهد بود. اما اشکال ندارد، مهم آن است که شروع کنیم.

*در باره مارشال مک لوهان چه فکر می کنید؟ نوشته بودید که دهکده جهانی استعاره ای اغراق آمیز است؛ مسأله واقعی یک جامعه الکترونیکی، تنهایی است.» فکر می کنید فلسفه مک لوهان غیر محقانه باعث کیش مک لوهان شده است؟

مک لوهان فیلسوف نبود. قادر به تشخیص روندها در جامعه شناسی بود. اگر امروز زنده بود احتمالاً کتاب هایی در رد نظریات ۳۰‌ـ‌۴۰ سال پیش خود می نوشت. پیشگویی یک دهکده جهانی را کرد که لااقل بخشی از آن درست از آب در آمد اما در مورد «پایان کتاب» کاملاً اشتباه کرد و البته شعار «ابزار، خود، پیام است» که در مورد تلویزیون بسیار گویاتر از اینترنت است.

خوب بله! شاید در ابتدا با استفاده از موتور جستجو به دنبال «مدفوع» می گردید و بعد به دنبال « آکواینس‌» و بعد « مدفوع + آکواینس» و در این مورد ابزار حتماً پیام است.  ولی اگر به طور جدی از اینترنت استفاده کنید، همه چیز را به حد کمینه خود کاهش نمی دهد در حالیکه تلویزیون این کار را می کند. بین پیاده کردن متون  چاوسر و جستجوی همبازی برگزیده  ماه البته تفاوتی وجود دارد.

موضوع بر سر توجه است: نمی توان بدون تمرکز از اینترنت استفاده کرد، در حالی که این برای تلویزیون و رادیو صادق نیست. البته می توان از این سایت به آن سایت پرید ولی نه به اندازی تغییر کانال های تلویزیون؛ بخصوص که در مورد اینترنت به سرعت نمی توان به سایت اولیه بازگشت و البته این تأخیر خرج هم بر می دارد.

*در خاتمه سخنرانی تان در همایشی در باره آینده کتاب، اشاره کردید که کتاب «پایان جهان کنتربری»  متعلق به مک لوهان، بازگویی سرنوشت شومی است که ویکتور هوگو در گوژپشت نتردام پیشگویی کرده بود؛ وقتی که فرولو  کلیسای مورد علاقه اش را با کتاب مقایسه می کند و می گوید: این، آن را خواهد کشت؛ یعنی که کتاب کلیسا را خواهد کشت، الفبا شمایل را خواهد کشت. آیا  این اتفاق افتاد؟

کلیسا برخی از عملکردهای خود را که به تلویزیون واگذار شده، از دست داده است؛ اما وظایف دیگری بر عهده گرفته است. درباره جایگزینی عملکرد اصلی نقاشی توسط عکاسی نوشته ام: حفظ تصویر مردم؛ اما عکاسی نقاشی را نکشت. درست بر عکس، نقاشی را آزاد کرد و به آن اجازه داد خطر کند و چنانچه نقاشان مایل باشند هنوز هم  می توانند تصویر بکشند.

*آیا «این آن را خواهد کشت» واکنشی غیر ارادی در قبال هر موج جدید فناوری است؟

عادتی بد است که احتمالاً از سر مردم نخواهد افتاد. مثل همان کلیشه قدیمی است درباره انحطاط در آخر هر قرن و دوران نوزایی ابتدای قرن بعدی است. این نوعی سازمان دادن تاریخ برای گنجاندن آن در داستان هایی است که دوست داریم تعریف کنیم.

*اما تقسیم بندی اختیاری زمان هنوز می تواند بر روان مردم مؤثر باشد. شما ترس فراگستر از آخرالزمان را در قرن دهم مطالعه کرده اید. آیا فکر می کنید در حال حاضر افسون دیجیتال، ایمانی کاذب را به یک ابتدا در آستانه هزاره جدید فراهم آورده است؟‌

قرون و هزاره ها همیشه اختیاری اند. لازم نیست مختصص قرون وسطی باشید که این را درک کنید؛ معهذا نشانه های انحطاط و یا نوزایی می توانند حول محور تقسیمات زمانی پدید آیند. در آخر قرن ۱۹، دنیای اطریشی ـ مجاری  از درد پایان امپراطوری در رنج بود. برخی نیز معتقدند که همین بیماری آن را در ۱۹۱۸ از پای در آورد.  ولی در واقع این امر هیچ ربطی به پایان قرن ندارد. سقوط  به آن دلیل بود که امپراطور دیگر به عنوان نقطه مرجع استواری مطرح نبود. باید بین توهم توده ها و دلایل بنیادی تمایز قایل شد.

*درک شما از زمان چیست؟  اگر می توانستید به سفر زمانی بروید آیا به پیش می رفتید یا به پس؟ و چند سال؟

و شما آقا، اگر می توانستید این سؤال را برای شخص دیگری مطرح کنید، از چه کسی می پرسیدید؟ ولی از شوخی گذشته، به گذشته سفر کرده ام: رمان های مرا نخوانده اید؟ و اما در مورد سفر به آینده، آیا این مصاحبه را نخوانده اید؟

 

منبع : مهر نیوز

منتشرشده در مصاحبه
  • بازدیدامروز 16
  • |
  • روزگذشته 167
  • |
  • هفته جاری 426
  • |
  • ماه جاری 1215
  • |
  • بازدید کل 3491